وضعیتِ کُسُ‌ شعریه

همه چیز از پذیرفتن شروع میشه، همینقدر کلیشه‌ و سطحی، اینکه پذیرفته‌م -این مسیری که توش هستم با انتخاب خودم بوده و تصمیم‌های خودم در کنار اتفاقات مضحک و غیرمطرقبه‌ای که هرکسی تو زندگیش داره باعث این شرایط شده- کل داستان این روزهای منه. همه چیز از پذیرفتن ریسک‌های یک تصمیم شروع میشه و به پذیرفتن تک تک اتفاقاتی که در قبال اون تصمیم برات افتاده ختم میشه. فقط خودت مسئولی و خودت. شرایط حال و فکرِ شرایطِ آینده و تمام اتفاقاتِ تاثیرگذار و یا گذرا میشن یه سهمی از فشار ذهنی‌ روزانه‌ت که صرفا «برای گذران زندگی باید بپذیریشون، نه برای خوب بودن و یا بهتر شدن».

مهاجرت شهر به شهر یکی از این آخرین تصمیمها بوده که فارغ از صحیح یا غلط بودن عللی که منجر به این امر شد، بهرحال اتفاق افتاد. و از اون جهت نمیشه گفت «باید اتفاق میوفتاد» چون بهرحال من مختار بودم انتخاب کنم و عواقب این انتخاب هم مستقیما متوجه خود منه. این جابجایی برای من فارغ از سختی‌های سطحی‌ای مث خستگی جسمی جابجایی وسایل و خستگی روحی ناشی از فشردگی کارها، یه حس سنگینیِ عجیب‌غریب و جدیدی داره که به وضوح ناشی از این ورود به سبک جدیدی از زندگی تو تنهایی به معنای مطلقه. منظورم از این تنهایی بُعد روحی ماجرا از لحاظ نبود آدم و دوست و این صحبت‌ها نیست، منظورم سهم درگیری آدم‌ها تو زندگیه.

بهرحال با این همه صحبت از «کُسُ شعر بودنِ وضعیتِ بعد از هر تصمیم گیری‌ای» باعث میشه جای خالی «عدم تصمیم‌گیری» در مواقع لش خیلی به چشم میاد، اینکه آقا اصن من میخوام یه مدت کلا تصمیم نگیرم، میخوام نه تنها لش کنم و بیکار باشم و بخورم و بخوابم و البته «زمان هم زود بگذره لطفا»، بلکه میخوام تصمیم هم نگیرم، همینجور همه چی خودشون پیش برن دیگه. چه کاریه.

با این حال و روز ۲۴-۷ چِت کردن واسه هیچ احدی خوشایند نیس

یکی از حسن‌های زیاد فکر کردن به حرفی که میخوای بزنی و یا بنویسی اینه که کلا بیخیال گفتنش میشی. این بیخیال شدن و نگفتن به دلیل خودسانسوری رو نمیگم، منظورم اینه که بعد از کلی فکر کردن و زیر و رو کردن کلمه‌ها و جمله‌ها یکهو حالت بهم میخوره از نوشتن، از حرف زدن، از محدودیتی که اینها دارن و نیازه هرچیزی رو صرفا به واسطه‌ی این دو ابزار بیان کرد، چیزهایی که نیاز داری به ساده‌ترین شکل ممکن بیان کنی گاها تبدیل میشن به جملات سنگین و غیرقابل فهمی که خودت هم از گفتن و نوشتنشنشون پشیمون میشی.

این روزها درگیرم، درگیر خیلی چیزها،‌ درگیر اینکه خودم رو از نو بسازم و جمع کنم و تلاش کنم بپذیرم که همه چیز تغییر کرده. شاید مضحک باشه که بعد از این همه وقت هنوز هم نتونستم باور کنم این همه تغییر رو. چیزهایی که تو سالهای گذشته از دست دادم و بدست آوردم، حجم تغییری که تو یک سال گذشته تو زندگیم و روابطم پیش اومده هنوز هم برام هضم نشده. هنوز هم با خودم درگیرم، گاهی به خودم نگاه میکنم و حتی برام این شرایط فعلی هم قابل باور نیست، قابل باور نیست که تونستم انقدر زود خودم رو با همه چیز آداپته کنم و صدام در نیاد. کاری به سختی و آسونی و یا تلخی و شیرینیش ندارم،‌ این حجم منعطف بودنم در برابر شرایط متفاوت برام قابل باور نیست. اینکه به این سادگی حاضرم در برابر هر اتفاق و شرایط جدیدی سکوت کنم و بپذیرم و پیش برم، فقط جلو برم و صدام در نیاد.

آدمی نیستم که ناله نکنم، اتفاقا ناله زیاد دارم و حرف مفت هم زیاد میزنم، مثل دونه دونه نوشته‌های همین وبلاگ که به قول اهالی خفن وبلاگستان من هم یکی از اونهایی هستم که اگر چس‌ناله رو ازشون بگیری وبلاگشون میشه هیچ و پوچ.

درگیرم، درگیر اینکه یک سالی هست که مادرم رو ندیدم و بعد از یک سال الان دلتنگ شدم، بعد از یک سال الان گاه و بی گاه دلتنگ آدمی میشم که منو از خودش روند، آدمی که میدونست من فقط اون رو دارم ولی بهرحال… درگیرم، درگیر اینکه هرروز تلاش میکنم احساس رو تو خودم بُکُشم و خودم رو جمع و جور کنم و بچسبم به زندگی خشک و بی روحی که تمام وقت خودم رو با کارهای مضحک و خسته کننده‌ش مشغول کردم، اما هرروز از یه طرف یه حس جدید میزنه بیرون و میفهمم که نه، نشد، نتونستم.

شاید همین دو سال پیش اگر دو روز یک جا تنها میموندم عالم و آدم رو روانی میکردم، اما الان؟ کندم از شهرم و اومدم تو یه سگدونی و شبانه‌روز رو تنهایی سر میکنم و صدام در نمیاد. درگیرم، درگیر اینکه اگر این شرایط خودخواسته‌ و خودساخته‌ست پس چرا دارم اینها رو مینویسم و حتی بهشون فکر میکنم؟ درگیرم، درگیر اینکه اگر ایمان دارم هیچ چیزی قابل تغییر نیست پس دلیل این همه دست و پا زدن چیه؟ دلیل این همه تلاش واسه تغییر شرایط چیه؟

درگیرم، درگیرِ خیلی چیزها…

شکر خدا این همه چیز بلدیم و بازم اُستادیم تو گند زدن…

آدم‌ها تو شادی و خوشی در موضع انتخاب کردن و تو شرایط سخت و دردناک در موضع انتخاب شدن هستن… تو شرایط سخت خیلی چیزا رو میشه فهمید…

اون لحظه که اراده‌ی نوشتن میاد و کلمه نمیاد. وقتی که میدونی پر از حرفی اما توان جمع و جور کردن کلمات و ساخت جمله رو نداری… اون چند لحظه که زل میزنی به کیبورد و هی انگشتات رو میمالی به کلیدها اما نمیدونی چطور شروع کنی و با چی شروع کنی. آخ که استیصال از سر و روی این حالت میباره.

اون لحظه که به خودت میای و میبینی حتی توان اینکه ذهنت رو با نوشتن خالی کنی رو نداری و مغزته که داره متلاشی میشه… مغزت داره متلاشی میشه از این حجم سکوت… سکوتی که هیچ آرامشی پشتش نیست…

و شروع میکنی به نوشتن همین خزعبلات… تمام حواست وقت نوشتن اینه که در حین نالیدن و نالیدن و نالیدن متن تاثیرگذاری بنویسی که خواننده رو میخ‌کوب کنه، هه… همین‌ها رو مینویسی و به خیال خودت یک اثر هنری خلق کردی که باهاش میشه جهان ادبیات معاصر رو زیر و رو کرد…

مینویسی و پاک میکنی. نیم فاصله ها رو رعایت میکنی، اعراب گذاری میکنی و فک میکنی با این کارها و با رعایت چُس مثقال نگارش ادیب فرزانه‌ای شدی که داره کشتی شکسته‌ی وبلاگستان فارسی رو به ساحل امن و آرومی میرسونه…

یه نگاه به دور و برت میکنی و تمام تلاشت رو میکنی که هرچی صنعت ادبی از تو کتاب‌ها و مدرسه و دانشگاه و کوفت و زهرمار یاد گرفتی به رشته‌ی تحریر در بیاری. که چی؟ برای اینکه همین دو جمله ناله‌ای که میکنی برای خالی کردن ذهن داغون و آشفته‌ت مورد توجه احدی قرار بگیره…

فقط درگیر حواشی میشی… دریغ از اینکه حالیت نیست، حالیت نیست که لعنتی تو شروع کردی به نوشتن که فقط و فقط آروم شی…

به جد معتقدم که انیشتن در مورد بی پایان بودن جهان و حماقت انسانها گه خوری کرده، آن دو چیزی که پایان ندارد بی کسی و بی پناهی انسان هاست…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.